حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

اذان

امروز عید فطره. من داشتم شیر می خوردم که شنیدم دارن درباره ی من حرف می زنند. اومدم ببینم چه خبره  که مامانی من رو از مامانم گرفت. گشنه ام بود. گریه ام گرفت. مامانی من رو داد به بابایی! یهو حرف های آشنایی شنیدم. ساکت شدم. حسابی داشتم گوش می دادم. آره!!! اذان بود. بعد هم اقامه! بابایی توی گوشم سه بار گفت که اسم من فاطمه است. بعد سه بار هم گفت که اسمم حانیه است. اسم من حانیه است ...
14 مهر 1392

عقیقه

 من نه روزه شدم. بابا داود برام ببعی عقیقه کرده. مامانی و خاله جون هم اونو پختند و یه باقالی پلو باهاش درست کردند. مهمون هم اومده بود. من چسبیده بودم به مامانم و هی مثلا شیر می خواستم. ولی فقط نمی خواستم من رو از مامانم جدا کنند. ماماااااااان!! همه از این غذا خوردند جز مامان و بابام.مامانی هم نخورد.منم که دندون خوردن ندارم. مهمون ها برام کادو آورده بودند که یکی یکی براتون بعدا میگم. دست همه درد نکنه...  روز هفتم ام مامان جون اینا،عمه اینا و عمو سعید و زن عمو اومدند خونه مامانی و من رو دیدند ولی عمو اسماعیلم اینا رفته بودند مهمونی و نشد بیان. امروز احسان و صبا رو برای اولین بار دیدم ولی باز عمو اسماعیل رو ندیدم!!!  مه...
14 مهر 1392

من ده روزه شدم

من ده روزه شدم  مامانی من رو برد حموم و غسل کردم راستی وقتی هفت روزم بود نافم افتاد و مامانی من رو باخیال راحت تمیز تمیزم کرد . من هم حسابی آب بازی کردم  تشنه هم شده بودم، یکم هم آب خوردم   ...
14 مهر 1392

آغاز سخن نام خدا

حانیه عزیزم سلام امروز چهل وهشتمین روزیه که اومدی بغل مامان!  از امروز می خوام همه خاطرات قشنگی که تو برامون ساختی و می سازی رو برات بنویسم. به امید روزی که خودت بیای و با چشمای قشنگت خاطرات مامان رو بخونی دوستت دارم دختر نازنینم   ...
3 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد